باد خنك آخر شب از پنجره ماشين به صورتم مي خورد و از لابلاي روسري موهاي تافت زده ام را پريشان مي كند . چشمانم را بسته ام و دوست دارم امير خيال كند خوابيده ام ،خسته ام و تا خانه حرفي نزند . بگذارد من باشم و تمام خاطراتي كه هجوم آورده و احاطه ام كرده اند .
اما امير نمي گذارد . دستش روي دستم مي نشيند و آرام تكانم مي دهد : بيداري ؟ بدون اينكه چشمانم را باز كنم جواب مي دهم .انگار خيالش راحت شده باشد با آسودگي مي گويد :
- شب خوبي بود . مصطفي هميشه سنگ تمام مي ذاره . اگه تونسته باشم اين آقاي احمدي رو راضي به همكاري كنم خوبه . اميدوارم زنگ بزنه . فكر مي كنم خيلي به دردم بخوره .
و من به ياد سروش احمدي بودم كه هنگام خداحافظي، وقتي دست امير را مي فشرد ، تكه كاغذي كه شماره تلفن خانه را با همان خودنويس طلايي با جوهر آبي رويش نوشته بود ،توي جيبش مي گذاشت . با لبخند به امير مي گفت : فردا ، فردا حتماً با شما تماس مي گيرم . نگاهش لحظه اي توي چشمهاي من ثابت ماند . قلبم تير كشيد . نمي دانم چطور توانسته بود تلفن خانه را از امير بگيرد .
خودنويس را زماني كه اولين كتابش چاپ شده بود به او دادم . تمام بچه ها را دعوت كرده بود كافه و همه سفارش شير فهوه داده بوديم . وقتي بسته كادو پيچ شده را به طرفش گرفتم خشكش زده بود و من احساس مي كردم به داغي ليوان شير قهوه ام شده ام . همه ساكت شده بودند و با تعجب نگاهم مي كردند . خنديدم و گفتم : به مناسبت چاپ كتابتان . يك خودنويس است و اضافه كردم : يادگاري ! نگاهش توي چشمهايم ثابت مانده بود آرام بسته را گرفت و تشكر كرد .
يكي از پسر ها ، فكر مي كنم فرامرز بود ، گفت :
- خوش به حال سروش . ما هم كتاب چاپ كنيم كادو بگيريم .
نگاهش كردم و گفتم :
- تو چاپ كن يكي هم براي تو مي خرم .
وهمه خنديدند .فكر نمي كردم هنوز اين خودنويس را داشته باشد . خودم خودنويس را پر از جوهر آبي كرده بودم ، اين رنگ را دوست داشتم . وحالا شماره تلفن خانه من با جوهر آبي همان خودنويس روي تكه كاغذ سفيدي كه از دفترچه امير كنده شده بود ، توي جيب سروش بود .
سه سال پر از سكوت گذشته بود . من ديگر نمي توانستم نه خودم را قانع به منتظر ماندن كنم ونه دليلي براي خانواده ام داشتم . به امير جواب مثبت دادم و خيلي زود زندگي مشتركمان را شروع كرديم .
اولين بار به پيشنهاد يكي از بچه هاي دانشگاه كه اتفاقي از فعاليت يك انجمن داستان نويسي با خبر شده بود و از سر كنجكاوي پا به ساختمان انجمن گذاشتم . روز سه شنبه بود و آسمان آذر ماه زود تاريك مي شد . جمع كوچكي بودند ،جوان و با نشاط و پر انرژي . پر از ايده هاي تازه و براي من دانشجوي سال سوم ادبيات ، راه يافتن به اين جمع جوان و متفاوت از محيط پير و مرده دانشگاه يك غنيمت بود . سارا فقط سه يا چهار بار ديگر آمد . مي گفت حوصله ندارد دو ساعت تمام بنشيند و حرفهاي اين تازه كار هايي را بشنود كه هيچي از ادبيات سرشان نمي شود . اما براي من شنيدن حرفهايي جدا از ادبيات كهنه و خسته كننده ، جالب بود . من تا به حال داستان ننوشته بودم . اما چيزي در اين رفت وآمدها بود كه مجبورم مي كرد قلم به دست بگيرم و شروع به نوشتن كنم .
ماشين ايستاد . امير صدايم مي كرد :
- پاشو رسيديم خونه !
خسته نبودم و خوابم نمي آمد . دوست داشتم به همان حال بمانم وفكر كنم . اما وانمود كردم خسته ام . خيلي سريع لباس عوض كردم و توي تخت پتو را زير چانه ام بالا كشيدم .امير چيزي نگفت . مسواك زد ، تمام چراغ ها را خاموش كرد و از قفل بودن در ها مطمئن شد ، لباس خواب پوشيد و توي تخت خيلي زود صداي خرناس آرام و خفيفش بلند شد .
چشمانم را باز مي كنم و به مجسمه هاي گِلي ماه و ستاره كه از سقف آويزانند، خيره مي شوم . صورت خندان ستاره گِلي با آن گونه هاي بر جسته هميشه مرا به ياد نغمه ،دختر كوچك اندام و سرزنده جلسه مي انداخت . داستان هاي خوبي مي نوشت و دوست داشت بتواند روزي كتابش را چاپ كند . اين آرزوي اكثر بچه هاي انجمن بود . اما من داستان مي نوشتم گاهگداري براي دل خودم وچشمان او كه همه چبز را مي ديد جز من .نمي دانم از كِي فهميده بودم كه در جلسه دوست دارم جايي بنشينم كه بتوانم او را ببينم .نمي دانم از كِي هر شب كارم شده بود خواندن شعر هاي سيد علي صالحي . هنوز هم وقتي شعر سلامش را مي خوانم زانوانم سست مي شود :
‹‹ سلام !
حال همه ما خوب است
ملالي نيست جز گم شدنِ گاه به گاه ِ خيالي دور
كه مردم به آن شادمانيِ بي سبب مي گويند
با اين همه ... عمري اگر باقي بود
طوري از كنارِ زندگي مي گذرم
كه نه زانويِ آهويِ بي جفت بلرزد و
نه اين دلِ نا ماندگارِ بي درمان ! ... ››
اما هر وقت سروش از كنارم مي گذشت دل ِ من مي لرزيد . شلوغ بود و پر سرو صدا . آرام و قرار نداشت . هر بحثي مي شد ، مطمئناً سروش يك پاي آن بود . من دوستش داشتم . از كِي ،نمي دانم چشم بر هم زدم و ديدم سه سال است هر سه شنبه به انجمن مي روم و هر هفته قبل از باز كردنِ در ِكلاس آرزو مي كنم روي صندلي هميشگي نشسته باشد . سه سال است قبل از ورود به كلاس، آنقدر قلبم تند و بلند مي تپد كه مي ترسم به محض ورود همه صدايش را بشنوند .
توي اين دو سالي كه درسم تمام شده بود ،با سفارش يكي از دوستان پدرم در يك مدرسه
غير انتفايي درس مي دادم خوبيش اين بود كه مدرسه فقط سازمان صبح داشت و تمام بعدازظهر هاي من خالي بود . براي سرگرمي گاهي كار تايپ انجام مي دادم . نمي دانم از كجا فهميده بود . اما روزي كه دستنويس داستان هايي را كه مي خواست براي چاپ به انتشارات ببرد به دستم داد و از من خواست تا برايش تايپ كنم نزديك بود از خوشحالي سكته كنم . گفت كه خيلي عجله ندارد و مي تواند دو هفته صبر كند . هفته بعد كه آمد وقتي من برگه هاي تايپ شده را كه شيرازه زده بودم به دستش دادم تعجب كرد، اما چيزي نگفت . تشكر كرد و تعارف كرد هزينه اش را پرداخت كند . قاطعانه رد كردم و او هم اصراري نكرد . بي فايده بود . فكر مي كردم تغييري در رفتارش پيدا مي شود اما سروش همان سروش بي تفاوت هميشه بود .
آن شب وقتي از كافه خارج مي شديم ،منتظر ماندم تا چيزي بگويد .وانمود كردم ديرم شده تاشايد مرا با ماشينش برساند و در راه حرفي بزند . اما هيچ نگفت . در عوض فرامرز مرا با ماشينش به خانه رسانده بود.توي ماشين آنقدر من در برابر مزه پراني هايش سكوت كردم كه واقعاً فكر كرد از چيزي ناراحتم وديگر تا خانه حرفي نزد .
هفته بعد قبل از پايان جلسه سروش آمد و گفت كه مي خواهد با من صحبت كند .گفت تا خانه مرا با ماشين مي رساند و سر راه صحبت مي كند . دوست داشتم جلسه زودتر تمام شود .وقتي توي ماشين نشستيم براي لحظه اي چشمانم را بستم و سعي كردم از تصور لحظات شادي که پيش رو داشتم غش نكنم. از مقدمه چيني ها و كلمه به كلمه اي كه بكار مي برد هيچ نمي فهميدم . فقط كلماتش رامي بلعيدم . دوست داشتم زودتر حرفش را بزند .
وقتي به خانه رسيديم اصلاً باور نمي كردم چيزي كه شنيده بودم حقيقت داشته باشد . سروش پيشنهاد ازدواج فرامرز را براي من آورده بود . من سرخورده و حيرتزده تنها توانستم قول بدهم كه راجع به پيشنهادش فكركنم . وقتي به خانه رسيدم يكراست به اتاقم رفتم . در رابستم وبه همه گفتم مي خواهم بخوابم اما تا صبح گريه كردم .
صبح به مادرم گفتم فكر هايم را كرده ام و مي تواند به خانواده مهدوي زنگ بزند و بگويد بيايند تا با پسرشان امير صحبت كنم .
ديگر هيچ وقت به انجمن برنگشتم و مدتها سعي مي كردم هر هفته سه شنبه ها را فراموش كنم . به مادرم گفتم تلفن خانه ام را به كسي ندهد و اگر بچه هاي انجمن تماس گرفتند بگويد به مسافرت
رفته ام .
امشب ميهماني منزل مصطفي، يكي از بهترين دوستان و همكار امير دعوت بوديم . امير براي شركت در اين ميهماني خيلي هيجان زده بود . مصطفي به او گفته بود كه چند نفر از پيمانكاران با نفوذ را دعوت كرده و مي خواهد كسي را به او معرفي كند كه مي تواند طرح هاي جالبي براي پروژه هايتبليغاتي شان در اختيار آنها قرار دهد .
به اصرارامير لباس تازه به خياط سفارش دادم و موهايم را در آرايشگاه درست كردم . مي گفت تو بايد بدرخشي . اما من نمي دانم چرا بي حوصله بودم و دلشوره داشتم . با اينكه به اينگونه ميهماني هاي كاري امير عادت داشتم اما اينبار اصلاً حوصله نداشتم و مي دانستم امير هيچ بهانه اي را براي نيامدن قبول نمي كند .
شب، وقتي به خانه مصطفي رسيديم ،امير ماشين را نگه داشت . رو به من كرد و خواست كه چشمهايم را ببندم . وقتي چشم هايم را باز كردم يك جعبه مخمل سبز در دستانم بود . گردنبندي كه داخل جعبه بود را خودِ امير به گردنم انداخت . كمي سرش را عقب كشيد و سعي كرد از دور نگاهم كند . لبخندي حاكي از رضايت زد و گفت : حالا خوب شد .
امير زنگ در را زد . در باز شد .توي رختكن كه مانتو و روسري ام را در مي آوردم امير منتظرم ايستاد . وقتي وارد سالن شديم مصطفي و نازنين به استقبالمان آمدند . با مصطفي دست دادم و گونه هاي سرخ نازنين را بوسيدم . نازنين مرا به جمع زنانه خودشان برد و امير و مصطفي به جمع دوستان خود پيوستند . ساعتي نگذشته بود كه امير به سراغم آمد .داشتيم با هم صحبت مي كرديم كه مصطفي آمد در حاليكه دست مردي را در دست داشت . مرد را به امير معرفي كرد: امير خان ، آقاي سروش احمدي .يك گرافيست خوب و كارآمد . طرح ها و تجربيات خوبي دارند . ديگر بقيه حرف هاي مصطفي را نشنيدم . نفسم به شماره افتاده بود و سرم گيج مي رفت . آشفتگي را در صورت سروش هم مي ديدم . وقتي مصطفي مرا معرفي كرد فقط توانستم آهسته سرم را تكان بدهم .تا آخر مجلس حال ِ خودم نبودم . سروش اينجا چه مي كرد ؟ مي دانستم كه دانشجوي گرافيك بود اما فكر نمي كردم او را اينجا ببينم آنهم بعد از دو سال . و آن نگاه شوخ سروش موقع خداحافظي .
اگر فردا زنگ بزند من چه كنم . از آن زمان مدتها گذشته اما فكر كه مي كنم مي بينم هيچ وقت از فكر و زندگي ام خارج نشده . اما من شوهر دارم ، زندگي مي كنم . چرا قلبم اينطورمي كوبد و نفسم به شماره افتاده . بر مي گردم و صورت امير را در نور ضعيف چراغ خواب نگاه مي كنم .
مي دانم هيچ وقت عاشق او نشدم اما دركنارش با آرامش زندگي مي كنم. دوباره درازمي كشم . عقربه هاي فسفري رنگ ساعت روبه رويم روي سه ونيم نشسته اند . چشمانم را مي بندم شايد خوابم ببرد .
امير كه بلند مي شود ،بيدار مي شوم اما دلم مي خواهد بخوابم . وقتي صدايم مي كند جوابش را نمي دهم .اوهم آرام لباس مي پوشد ، صبحانه مي خورد و مي رود .
دوست ندارم از رختخواب بيرون بيايم . آفتاب تا روي ديوار بالاي تخت تن كشيده و ساعت يازدهِ صبح است . تا به حال اين همه در رختخواب نمانده ام . چقدر خوب كه امروز كلاس ندارم . دلم شور مي زند . اگر سروش زنگ بزند من چه بگويم ؟ به راست مي غلتم ،كاش زنگ نزند .
كلافه ام ، مي چرخم به چپ . نه راحت نيستم . بلند مي شوم و مي نشينم . كاش صبح نمي شد . ديگر از ماندن در رختخواب خسته شده ام . بلند مي شوم وروبه روي آينه مي ايستم . صورتم پف كرده و چشمانم قرمزند . سرم درد مي كند .
هنوز دارم توي آينه صورتم را نگاه مي كنم كه صداي زنگ تلفن توي گوش خانه مي پيچد. پاهايم سست مي شوند . روي تخت مي نشينم.دوباره صداي تلفن بلند مي شود
بايد كاري كنم . گوشي را بر نمي دارم . بگذار هركه مي خواهد باشد . من نمي خواهم آرامش زندگي ام بهم بخورد . قلبم تند مي زند . انگار در معده ام افتاده . در سرم مي تپد ،در گوشهايم . در چشم هايم . زنگ پنجم . تلفن اتاق خواب تلفن سالن ، هردو باهم زنگ مي زنند و تمام تن ِمن مي لرزد . نه گوشي را بر نمي دارم نبايد تلفن را جواب بدهم . من همه چيز را فراموش كرده ام . اما انگشتان ِ يخ زده ام به اراده من نيست . به طرف گوشي حركت مي كنند و قبل ار اينكه بتوانم تصميمي بگيرم صداي خودم را مي شنوم
ــ بله ! بفرماييد.
سروش از آن طرف خط مي گويد:
ــ سلام ! خودتي رويا ؟...